تبليغاتX
تـــــک پســـــــر تنهـــــــــــــــــا

تـــــک پســـــــر تنهـــــــــــــــــا

×××چــــــــــــرا ایـــــــن روزهـــا عـــادت هـمـه رفـــــــــــتـن و دل شکـــسـتـنـه ×××

بعضي روزا فكر ميكنم بار گناهم كاري كرده با من كه پيش تو رو سياهم

از خجالت بسه نگاهم درونم ميسوزه از سوزش آهت                 ياد گرفتاريم مي افتم

ياد اون لحظه اي كه ميبرنم به ياد قصل و كفنم

ياد فشار قبرم و فرياد زدنم        ياد عذاب و بدنم ياد اون لحظه اي كه دو تا ملك سؤال كنند

ياد ساكت شدنم ياد اون شلاق هايي كه ميزند روي تنم كه بگو خدات كيه، قبلت كجاست كيه كه تاب تو اسم پيمبرت و بگو

كمكم كن نمونه جوابم توي گلو    تو سوال اولي بگم علي ديگه هر چي كه بگن بگم حسين

به خدا سينه زن تو وقتي كه ميخواد بميره

دم آخر دم ميگيره

اگه بگن حالت چطوره  ميگه دلم چشم به راه مقدم حضرت اميره آخه شنيدم موقعي مردن تو مياي پا ميزاري روي سرم

خودت نگفتي كه ميام با پدرم همرا جدت با حسن برادم    منتظرم باش كه بيام با مادرم اگه اومدي بالا سرم

يه بار بگو به مادرم اين بيچاره نوكرته بگو به بابات اين غلام قنبرته بگو به امام مجتبي اين ديونه گريه كنه مادرم و مست تو  و خواهرمه

به مادرت بگو كه اين بنده اگه نا سپاسه    ولي دلداده عطر گل ياسه    تو عاشقي هر چي ميدونه معلم عشقه

عباسه

تو عاشقي هر چي ميدونه معلم عشقش عباسه   دينم ولاي عباسه    قبلم برگ گل ياسه   دينم زينب و حسينه

روي زمين يه شهر رويايي ميبينم   نگو دريايي ميبينم    چشامو ميبندمو توي دلم يه كربلايي ميبينم

كه از دور ميرسه دو تا نور تو آسمون تلاعلوش تا كهكشون   ديگه از كعبه نپرس نام و نشون

اگه ديدي پات ميلرزه تاب روي زمين بدنتو بكشون   دعا كن تا ميرسه به قادريه

بشيني رو پله هاي زينبين   توهمون جا با لطف ارباب نفس آخر بكشي با اون نفس نعره حيدر بكشي

آره چشماش دلبريه  كار چشمش دلبريه دلبريه  قد و بالاي قشنگش عجب مهشريه

تيغ دو دمش صفدريه قضب نگاش حيدريه سر زلفش دل فريبه  رگ پيشونيش نصرو من.. االله و فتح ولقريبه

قوت بازوي ته كرب و بلا عباس علم دار حسين

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت12:23توسط ســـــخاوت خـــــــــسته |

 

 

****به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد****

 

من اگر اشك به دادم نرسد ميمرم                         من اگر ياد تو را يادي نكنم ميميرم

 

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

 

برون نمي رود از خاطرم خيال وصالت      اگر چه نيست وصالي ، ولي خوشم به خيالت

 

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه،

دلتنگ  مهربوني كه همش بگه دوستم داره ، روزي مال خودش بدونه و حالا ديگري را......

واي كه اين دلتنگي چه سخته .... 

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خاطرات اون روزي كه 1000 بار با خودم ميگم كاش اون روز آشنايي ،اون روزي كه شروع عشق ما بود هيچ وقت نمي امد

خاطرات اون روزهايي كه در كنار هم بوديم ، اون روزها و شبهايي كه شنيدن صداي جفتمون تسكين دهنده روح و جسممان بود ...

بي خيال و دور از اون روزها و آدمهايي كه براي جدا كردنمان خواهند آمد . راستي كي فكرش را ميكرد ؟

با خودم كه فكر ميكنم واقعا دليلش را نمي فهمم

نمي دانم چه چيز باعث شد كه اينگونه شود

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

 

منم عاشق مرا غم سازگار است             تو معشوقي تو را با غم چه كار است

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت12:21توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

 

اي تمام آرزويم غم تو شد آبرويم                           آقا درد دل زياده از كجا برات بگويم

تويي اوج مهربوني اي هماي آسموني                     من به دنبال تو هستم كه شايد بدي نشوني

من با تو ترانه ساختم نديده دل به تو باختم             تو رو بعضي وقت ها ديدم اما افسوس نشناختم

اي گل باغ و بهارم ،اي همه دارو ندارم                    آرزو به وقت مردن سر رو شونه هات بزارم

ديگه بسه اين جدايي، كي ميشه آقام بيايي                  با نواي دل ميخونم مهدي زهرا كجايي

عاشقي، بي كس و كارم غم ندارم تو رو دارم

باشه منتظر ميمونم بيايي سر مزارم

ترسم آن روز كه تو بيايي من تو خاك باشم آقا   ترسم آن روز كه تو بيايي من آن روز نباشم

تويي آرزوي زهرا شبنم بزرگ زهرا                   بيا آقا بسه دوري مرحم بازوي زهرا

آقا جون تو رو نديده فقط از چشات شنيدم         اما با اين همه دوري نديده تو رو خريدم

آقا جون بزار ببينم چون كه من فقط شنيدم    ديگه خسته شدم از بس،عكس جمكران خريدم

من با تو ترانه ساختم نديده دل به تو باختم   تو رو بعضي وقت ها ديدم اما افسوس نشناختم

سلسله بوي دوست حلقه دام بلاست     هر كه در اين حلقه نيست فارق از اين ماجراست

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت12:21توسط ســـــخاوت خـــــــــسته |

حسّ نوشتن نیست (یعنی ازم گرفته شد ...)
برایی خالی نموندن صفحه ، چند خط آرزو :

امیدوارم از این ایّام به بهترین نحو استفاده کرده باشیم.
امیدوارم فراموش نکینم که ما به حسین و اهل بیت (ع) نیازمندیم و نه برعکس.
امیدوارم از یادمان نرود که حسین (ع) و یارانش برای چه قیام کردند و چرا سیاهپوش میشویم.

یادمان نرود که قیام عاشورا برای بپا داشتن امر به معروف و نهی از منکر بود.
یادمان بماند که ابا عبدالله در اوج نبرد ، نمازش را به تأخیر نینداخت.
....
اگر به حسین (ع) اقتدا میکنیم ، باید درک کنیم که بدعت در دین ( از کوچکترین و ناچیزترین مسئله تا ... ) گناهیست بزرگ که به خون بزرگانی چون اهل بیت (ع) خنثی و اصلاح میشود.
رمز جاودانگی حسین (ع) و اندک یارانش ، در سربلندیشان از جهاد اکبر (با نفس خویش) است ،
بیایید بر علیه یزید درونمان ، قیام کنیم.

کاش به درسهای عاشورا عمل کنیم. معنای واقعی عشق را در یوم عاشورا و ارض کربلا جستجو کنیم و همه روزها و مکانها را عاشورا و کربلا ببینیم.
کاش به عهد و پیمانی که می بندیم ، وفا کنیم. ( عهدی که با خود یا دیگری یا اهل بیت (ع) یا خدای خود بسته ایم ... )
کاش بتوانیم ضربان قلب خود را با صدای تبل های عزاداری ، همنوا کنیم ...

کاش این اشکهایی که در سوگش جاری می شود  ، فقط قطره های آب شور نباشد ،
کاش با اشکهایمان همه بدیها و شرّ ها و نفرت ها از ما بیرون رود تا از خیر و خوبی و عشق سرشار شویم .

کاش اگر مهدی موعود (عج) با ظهورش قیامی عاشورایی برپا کند ،
از کوفیان بی وفا ( و پر حرف و ادعا ، امّا کم عمل) نباشیم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:15توسط ســـــخاوت خـــــــــسته |

بازهم دردودل! باز هم يك بهونه براي زندگي !

به نظر من انسان براي زندگي كردن یک بهونه ميخواد . اين بهونه ميتونه هر چيزي باشه كه فكر ميكنم مهمترين و با ارزشترين آن عشق و محبت است.

چون عشق و محبت تنها هديه اي است كه نياز به بسته بندي ندارد . البته در اين مورد استثناء هم دارد چون هر كسي ارزش محبت كردن ندارد .

تو دنيا آدما دو دسته هستند:

دسته اول آدمهايي كه محبت ميكنند                  دسته دوم ادمهايي كه ناز ميكنند

اوني كه ناز ميكنه محبت ميبينه ، اوني كه محبت ميكنه هميشه تنهاست

 

دردو دل امشب مختص آدمايي  هست كه محبت كردند .

 

 

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سردی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ...

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم"

 هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.

دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.

می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

 

این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:8توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

با كي صحبت ميكني...

چند روزه داخل اتاقم دارم از دوريت ميميرم

دلم هواتو كرده هي شمارتو ميگيرم

اگه برداري ميفهمي

پشت خط كي چشم به راته

ميگه فقط خودتو ميخواد راضي به صداته

اينقدر ميگيرمت شايد برداري يه روز تو كه از حال خراب من خبر داري هنوز

نگو از ياد تو رفتم آخه قلبم بي گناهه

لاقل يه لحظه بردار بگو اصلاً اشتباه

زود قضاوت كردي اما،مثل خوني تو رگم

كلي حرف آماده كردم اگه برداري بهت بگم

اين همه ميگيرمت خوب چرا قطع ميكني

پشت خط موندم دوباره با كي صحبت ميكني

اينقدر ميگيرمت شايد برداري يه روز تو كه از حال خراب من خبر داري هنوز

نگو از ياد تو رفتم آخه قلبم بي گناهه

لاقل يه لحظه بردار بگو اصلاً اشتباه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:2توسط ســـــخاوت خـــــــــسته |

 

 

تو كه رفتي خوب ميدونستي كه دلم بي تو ميميره

                تو كه رفتي خوب ميدونستي كه دلم پيش تو گيره

                     تو كه رفتي خوب ميدونستي  چيكار با دل تنگم كني

                                تو كه ميگفتي نميري و تا دنيا دنياست بازم با مني

                                           قصه شاه و گدا و قصه ليلي و مجنون  تو گفتي

                                   تو چه بي صدا و آروم قصت و گفتي و رفتي

                        اون همه آتيش درست كردي و سوزوندي منو با اين دل ساده

                اينقدر عاشق بودم كه اومدم دنبال تو پاي پياده 

           اينقدر ميخوام تو رو كه بشنوي خندت بگيره

كاش ميدونستي كه بي تو دل من قصه ميگيره

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:1توسط ســـــخاوت خـــــــــسته |

سلام دوستا ی خوبم

عید رو به همه شما تبریک میگم

امیدوارم حال همتون خوب باشه

وبلاگ از یه هفته پیش که تعطیل بود

ولی از الانم اومدم

 مشکل روحی برام پیش اومده بود

نمیخواستم بیام ولی

ایشالله که برای کسی این مشکل تنهایی و بی کسی ایجاد نشه

راستی تا یادم نرفته از دوستایی که نظر دادن تشکر کنم

 ومعذرت خواهی هم میکنم که نتونستم جواب نظراتشونو بدم

این سربازی هم منو کشت

دیگه بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم

مواظب خودتون باشید

فعلا

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت11:12توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

 

تقدیم به کسی که تو دلم درخشید 

 

با تو آغاز می کنم خوب من به نام تو

می نویسم قصه ای تازه از الهام تو

 

 ای شروع دل پذیر مثل خورشید بی نظیر                           

به تو تقدیم می کنم عشق از من بپذیر                          

 

 ای قشنگ ترین بهانه واسه گفتن ترانه                                                                          

  من یه عشق جاودان به تو تقدیم                                   میکنم                                                                                                      

 

می دونی چی شد که عاشقت شدم...

یه روز برای اولین بار که دیدمت

حس عاشقی رو تو چشات  

 گرمای محبت رو تو دستات

 لبخند رو رو لبات

غم غربت رو تو نگات و  صداقت رو تو کلامت    

 حس کردم همه وهمه دست به دست هم داده بودند تا عاشقت بشم

و امروز عاشق تو هستم

 

 

اگر می توانستم همین گونه که صورت تو را به تصویر کشیده ام سیرت تو را نیز به تصویر بکشم به همه ی جهانیان می فهماندم که عشق و محبت ، صفا و صمیمیت حقیقی فقط در وجود توست و پاک و یک رنگ تو هستی و هنر انسان بودن فقط در نزد توست .

آنگاه به همه هنرمندان و غیرهنرمندان ثابت می کردم که میتوان هم خواننده بود و هم مثل یک زن ایرانی پاک زندگی کرد و همچنین به همه عاشقان ثابت می کردم که تنها کسی که لیاقت معشوقه بودن را دارد تو هستی .

اطمینان دارم که اگر قدرت وصف تو را داشتم و می توانستم ذره ای از وجود تو را به تصویر بکشم ، حتمآ مجنون هم لیلی خود را فراموش می کرد و عاشق تو

می شد و پروانه شمعش را ، بلبل گلش را و زمین خورشیدش را رها می کردنندو به دور تو می چرخیدند و تو را ستایش می گفتند و آن روز تو برای جهانیان مظهر عشق بودید نه گل سرخ ...

دریغا که نه من قدرت وصف تو را دارم ونه همه جهانیان   قدرت درک تو را .

 

 قشنگم تحمل كردن زيباست اگه قرار باشه روزي به تو برسم،انتظاراسان است اگه قرار باشه دوباره تو رو ببينم ،زندگي شيرين است اگه قرار باشه مزه دستان تو رو بچشم،مشكلات حل مي شود اگه قرار باشه يه روز به پاي تو بميرم،اشكها همه به لبخند تبديل مي شود اگه قرار باشه يك بار تو رو ببوسم ، بدون دوستت دارم

 

 

 دوستت دارم

 

دعا ميكنم كه همه شما دوستان خوبم به عشقتون

برسين و مواظب شون باشين . با آرزوي موفقيت

براي همه شما دوستان عزيز و سلامتي

مخلص شما...

و در آخر مي خوام يه نصيحت به تمامي عاشقاني كه عشق صادق

          دارن بگم كه.....

                  هميشه مثل بلبلي باش كه روي يك شاخه است

                  و اگر توان آن را داشتي كه خود را روي يك

                   شاخه نگه داري درست است

                   اگر شاخه شكست زير پايت بر روي شاخه

                  ديگري پر نزن و با خاطرات آن شاخه زندگي

                  كن

                    چون پر زدن متوالي باعث ميشود زودتر به

                چنگ صيادان بي رحم بيفتي
 

موفق باشين

 

                   .....دوستت دارم

          

نظر یادتون نره

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت11:0توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

من آن غريبه ديروز

 

آشناي امروز

 

و فراموش شده ي فردايم

 

در آشنايي امروز مينویسم تا در فراموشي فردا يادم کني

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت10:42توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

 

 

 

نامه فیروزه ای

 

خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت.
 
 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد.
 
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت.
 
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه نکشيد.
 
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی!
 
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت 
و بذر مهربانی پاشيد.
 
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی!!
 
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار.
 
بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم.
 
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش.
 
چون قلب من شکستنی است!!! 

 

ارتباط با خدا

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت10:36توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

ديروز در آستانه معبد ايستادم تا درباره اسرار و مزاياي عشق از رهگذران بپرسم.

پيرمردي خميده از كنارم گذشت و گفت:

عشق يك ضعف غريزي ست كه از انسان نخستين به ارث برده ايم.

جواني تنومند از كنارم گذشت و با شادي گفت:

عشق،اراده اي است كه در نهاد ما قرار دارد و آينده ي ما ر ابا گذشته ي نسلها پيوند مي دهد.

زني اندوهگين از كنارم گذشت و گفت:

عشق زهر كشنده اي ايست،مارهاي سياهي كه در غارهاي دوذخ بسر ميبرند و زهر خود را در فضا منتشرميكنند تا به صورت قطره هاي شبنم فرود آيند و جان هاي تشنه را اندكي مدهوش آنگاه يك سال،هوشيار و سپس تا ابد بكشند!

مردي سياه پوش با ريشي بلند از كنارم گذشت و با اندوه گفت:

عشق ،يك جهل كور است كه با آغاز جواني آغاز ميشود . با پايان آن پايان مي يابد.

مردي با چهره اي گشوده از كنارم گذشت و با خوشحالي گفت:

عشق حكمت آسماني است.ديدگانمان را روشن ميكند تا مانند خدايان بنگريم.

مردي نابينا و عصا به دست از كنار من گذشت و ناله كنان گفت:

عشق:مه غليظي است كه آدمي را از هر طرف فرا ميگيرد و نشانه هاي وجود را از او محو ميكند تا چيزي جز سايه هاي لرزان در ميان تخته سنگ ها نبيند و جز فريادشان را كه از قعر دره ها مي آيد نشنود.

جوان تار به دستي از كنارم گذشت و نغمه كنان گفت:

عشق ،شعاعي افسون كننده است كه از اعماق ذات بيرون مي آيد واطراف آن را روشن مي كند تا جهان را در مرغزار و زندگي را به صورت خوابي زيبا ببيند.

پيرمردي سالخورده و كمر خميده از كنارم گذشت و در حالي كه مي لرزيد و پاي خود ررا با زور مي كشيد گفت:

عشق ، راحتي جسم در آرامش گور و سلامتي نفس در درون ابديت است.

كودكي پنج ساله از كنارم گذشت و خنده كنان فرياد زد و گفت:

عشق ،پدر مادر من هستند.هيچ كسي به اندازه آنان عشق را نمي شناسند.

چون شب فرا رسيد و عبور رهگذران متوقف شد،صدايي از درون معبد شنيدم كه گفت:

زندگي دو قسم است،نيمي از آن جامد و نيم ديگر شعله ور و عشق آن نيمه شعله ور است.

من نميتوانستم سخن بگوييم.بنابراين،به سكوت پناه بردم كه تنها زبان دل آدمي است.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت16:40توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چي بگم دفعه اول تو كوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي كنيم؟

بعد اينكه بازيمون تموم شد گفتي تو بهترين داداشه دنيايي،وقتي بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونو ميديد

و ميخواستم از ته قلب بگم عاشقشم،دوسش دارم

اما اون گفت:تو بهترين داداشه دنيايي

وقتي ازدواج كرد من ساقدوش بودم بازم گفت:

تو بهترين داداشه دنيايي و وقتي مرد من زير تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت:

تو بهترين داداشه دنيايي

چند وقت بعد وقتي دفتر خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوستت داشتم اما ميترسيدم بگم

براي همين ميگفتم تو بهترين داداشه دنيايي.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت16:39توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

يه روزي قدرمو ميدوني...

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره

روزي كه كسي سراغت نميگيره

يه روزي ميبيني من چي و كي بودم

روزي كه از نبودنم غصت ميگيره

باشه خوبم از كنارت ساده ميرم

با وجود اينكه ميدونم ميميرم

به خدا قدرمو ميدوني يه روزي

روزي كه از تو جدا ميشم عزيزم

قدرمو ميدوني يه روز،يادم ميوفتي شب و روز

صدام تو گوشت ميپيچه

مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگاه

دلتنگ ميشي بدجور برام

اون روزا دور نيست به خدا،حتي به خوابت نمياد

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره

اسم من از روي لحظه هات نميره

ديگه نيستم اون شب هاي پر ستاره

وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز وخدا كنه نباشه

نشنوم از رفتن من غصت داري

من ميدونم اون شب هايي رو كه ديگه واسه گريه شونمو كم مياري

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت16:38توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |

 

لحظه مردنم بيا اون لحظه كه جون ميكنم

اون لحظه كه بدون تو ميان منو ميبرن

بياو دستامو بگير اون دستاي رو كه يخ زده

تو باورت چه تنهايي براي مرده هم بده

چه خوش خيالي دل من خيال ميكردي كه مياد

داري ميميري و هنوز فكر ميكني تو رو ميخواد

آخه دلم ساده نباش تو مردي و نيومدش

آخه چقد صبوري كه نشستي باز منتظرش

چقرد دلم ميخواست گلم بشي يه روز مال خودم

لحظه مردنم كه شد تو دستهاي تو جون بدم

دلم ميخواست كه بد مرگ با اشكهاي تو پاك بشم

نه اينكه اينقدر غريب تو رو نديده خاك بشم

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت17:34توسط ســـــخاوت خـــــــــسته | |